تبلیغات
** خانه دل ** - مطالب ابر عرفان نظر آهاری
** خانه دل **
هر جایی که هستید، خدا برای قرار دادن شما در آنجا دلیلی داشته
چهارشنبه 27 آذر 1392 :: نویسنده : بهار

سر تا پای‌ خودم‌ را كه‌ خلاصه‌ می‌كنم، می‌شوم‌ قد یك‌ كف‌ دست‌ خاك‌ كه‌ ممكن‌ بود یك‌ تكه‌ آجر باشد توی‌ دیوار یك‌ خانه، یا یك‌ قلوه‌ سنگ‌ روی‌ شانه‌ یك‌ كوه، یا مشتی‌ سنگ‌ریزه، ته‌ته‌ اقیانوس؛ یا حتی‌ خاك‌ یك‌ گلدان‌ باشد؛ خاك‌ همین‌ گلدان‌ پشت‌ پنجره.

یك‌ كف‌ دست‌ خاك‌ ممكن‌ است‌ هیچ‌ وقت، هیچ‌ اسمی‌ نداشته‌ باشد و تا همیشه، خاك‌ باقی‌ بماند، فقط‌ خاك.

اما حالا یك‌ كف‌ دست‌ خاك‌ وجود دارد كه‌ خدا به‌ او اجازه‌ داده‌ نفس‌ بكشد، ببیند، بشنود، بفهمد، جان‌ داشته‌ باشد.

یك‌ مشت‌ خاك‌ كه‌ اجازه‌ دارد عاشق‌ بشود، انتخاب‌ كند، عوض‌ بشود، تغییر كند.

وای، خدای‌ بزرگ! من‌ چقدر خوشبختم....

من‌ همان‌ خاك‌ انتخاب‌ شده‌ هستم. همان‌ خاكی‌ كه‌ با بقیه‌ خاك‌ها فرق‌ می‌كند. من‌ آن‌ خاكی‌ هستم‌ كه‌ توی‌ دست‌های‌ خدا ورزیده‌ شده‌ام‌ و خدا از نفسش‌ در آن‌ دمیده. من‌ آن‌ خاك‌ قیمتی‌ام. حالا می‌فهمم‌ چرا فرشته‌ها آن‌قدر حسودی شان‌ شد؟!

اما اگر این‌ خاك، این‌ خاك‌ برگزیده، خاكی‌ كه‌ اسم‌ دارد، قشنگ‌ترین‌ اسم‌ دنیا را، خاكی‌ كه‌ نور چشمی‌ و عزیز دُردانه‌ خداست. اگر نتواند تغییر كند، اگر عوض‌ نشود، اگر انتخاب‌ نكند، اگر همین‌ طور خاك‌ باقی‌ بماند، اگر آن‌ آخر كه‌ قرار است‌ برگردد و خود جدیدش‌ را تحویل‌ خدا بدهد، سرش‌ را بیندازد پایین‌ و بگوید: یا لَیتَنی‌ كُنت‌ تُراباً. بگوید: ای‌ كاش‌ خاك‌ بودم...

این‌ وحشتناك‌ترین‌ جمله‌ای‌ است‌ كه‌ یك‌ آدم‌ می‌تواند بگوید. یعنی‌ این‌ كه‌ حتی‌ نتوانسته‌ خاك‌ باشد، چه‌ برسد به‌ آدم! یعنی‌ این‌ كه...

خدایا دستمان‌ را بگیر و نیاور آن‌ روزی‌ را كه‌ هیچ‌ آدمی‌ چنین‌ بگوید...

 

عرفان نظر آهاری





نوع مطلب : حکایت ، خودشناسی، 
برچسب ها : عرفان نظر آهاری،
لینک های مرتبط :

چهارشنبه 27 آذر 1392 :: نویسنده : بهار

او نشست و باز هم نشست

روزها یکی یکی

از کنار او گذشت

 

روی هیچ چیز و هیچ جا

از دعای او اثر نبود

هیچ کس

از مسیر رفت و آمد دعای او

با خبر نبود

 

با خودش فکر کرد

پس دعای من کجاست؟

او چرا نمی رسد؟

شاید این دعا

راه را اشتباه رفته است!

پس بلند شد

رفت تا به آن دعا

راه را نشان دهد

رفت تا که پیش از آمدن برای او

دست دوستی تکان دهد

رفت

پس چراغ چار راه آسمان سبز شد

رفت و با صدای رفتنش

کوچه های خاکی زمین

جاده های کهکشان

سبز شد

 

او از این طرف، دعا از آن طرف

در میان راه

باهم آن دو رو به رو شدند

دست توی دست هم گذاشتند

از صمیم قلب گرم گفت و گو شدند

وای که چقدر حرف داشتند

 

برفها

کم کم آب می شود

شب

ذره ذره آفتاب می شود

و دعای هر کسی

رفته رفته توی راه

مستجاب می شود

 

عرفان نظر آهاری





نوع مطلب : شعر، 
برچسب ها : عرفان نظر آهاری،
لینک های مرتبط :

پنجشنبه 21 آذر 1392 :: نویسنده : بهار

دنیا، دریاست و ما دائم توی آن دست و پا می‌زنیم.

شنا بلد نیستیم.

تازه اگر هم بلد باشیم با این همه گوی سنگی و سربی كه به پا بسته‌ایم، كاری نمی‌توانیم بكنیم.

هی فرو می‌رویم و فرو می‌رویم و فروتر.

هر دلبستگی یك گوی است و ما هر روز دلبسته‌تر می‌شویم.

هر روز سنگین‌تر.

هر روز پایین‌تر و این پایین، تاریكی است و وحشت و بی‌هوایی...

 اما اگر هنوز هستیم و هنوز زنده‌ایم از بابت آن یك ذره هوایی است كه از بهشت در سینه‌مان جا مانده است.

عرفان نظر آهاری





نوع مطلب : حکایت ، خداشناسی، 
برچسب ها : عرفان نظر آهاری،
لینک های مرتبط :

سه شنبه 19 آذر 1392 :: نویسنده : بهار

اسم بازی من و خدا....

زندگی ست

هیچ چیز مثل بازی قشنگ ما عجیب نیست

بازی ای که ساده است و سخت

مثل بازی بهار با درخت

با خدا طرف شدن

کار مشکلی ست

زندگی...

بازی خدا و یک عروسک گلی ست!

 عرفان نظر آهاری





نوع مطلب : خودشناسی، 
برچسب ها : عرفان نظر آهاری،
لینک های مرتبط :

سه شنبه 19 آذر 1392 :: نویسنده : بهار

دوست ، واژه است

واژه ای که از لب فرشته ها چکیده است

دوست ، نامه است

نامه ای که از خدا رسیده است

نامه ی خدا همیشه خواندنی ست

توی دفتر فرشته ها

واژه ی قشنگ دوست

ماندنی ست

راستی ، دلت چقدر

آرزوی واژه ی تازه داشت

دوست گلت رسید

واژه را کنار واژه کاشت

واژه ها کتاب شد

دوستت همان دعای تو ست

آخرش دعای تو

مستجاب شد

 

عرفان نظرآهاری





نوع مطلب : شعر، 
برچسب ها : عرفان نظر آهاری،
لینک های مرتبط :

یکشنبه 7 مهر 1392 :: نویسنده : بهار

پرنده بر شانه های انسان نشست .انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت :

اما من درخت نیستم . تو نمی توانی روی شانه ی من آشیانه بسازی .

پرنده گفت: من فرق درخت ها و آدم ها را خوب می دانم. اما گاهی پرنده ها و انسان ها را اشتباه می گیرم .

انسان خندید و به نظرش این بزرگ ترین اشتباه ممکن بود.

پرنده گفت: راستی، چرا پر زدن را کنار گذاشتی ؟

انسان منظور پرنده را نفهمید ، اما باز هم خندید .

پرنده گفت :نمی دانی توی آسمان چقدر جای تو خالی است .

انسان دیگر نخندید.  انگار ته ته خاطرات اش چیزی را به یاد آورد . چیزی که نمی دانست چیست . شاید یک آبی دور ، یک اوج دوست داشتنی .

پرنده گفت :غیر از تو پرنده های دیگری را هم می شناسم که پر زدن از یادشان رفته است . درست است که پرواز برای یک پرنده ضرورت است ، اما اگر تمرین نکند فراموش اش می شود .پرنده این را گفت و پر زد .

انسان رد پرنده را دنبال کرد تا این که چشم اش به یک آبی بزرگ افتاد و به یاد آورد روزی نام این آبی بزرگ بالای سرش ، آسمان بود و چیزی شبیه دلتنگی توی دلش موج زد . 

آن گاه خدا بر شانه های کوچک انسان دست گذاشت و گفت :یادت می آید تو را با دو بال و دو پا آفریده بودم ؟

زمین و آسمان هر دو برای تو بود .

اما تو آسمان را ندیدی . راستی عزیزم، بال هایت را کجا گذاشتی ؟

 

انسان دست بر شانه هایش گذاشت و جای خالی چیزی را احساس کرد . آن گاه سر در آغوش خدا گذاشت و گریست ...

 





نوع مطلب : خودشناسی، 
برچسب ها : عرفان نظر آهاری،
لینک های مرتبط :

چهارشنبه 23 مرداد 1392 :: نویسنده : بهار

او خوشبخت بود. چون هیچ سؤالی نداشت!!!!

 اما روزی سؤالی به سراغش آمد. و از آن پس خوشبختی دیگر، چیزی کوچک بود.

او از خدا معنی زندگی را پرسید. اما خدا جوابش را با سؤال خودش داد و گفت: «اجابت تو همین سؤال توست. سؤالت را بگیر و در دلت بکار و فراموش نکن که این دانه‌ای ا‌ست که آب و نور می‌خواهد.»

او سؤالش را کاشت. آبش داد و نورش داد و سؤالش جوانه زد و شکفت و ریشه کرد. ساقه و شاخه و برگ. و هر ساقه سؤالی شد و هرشاخه سؤالی و هر برگ سؤالی ......

و او که روزی تنها یک سؤال داشت؛ امروز درختی شد که از هرسرانگشتش سؤالی آویخته بود. و هر برگ تازه، دردی تازه بود و هر بار که ریشه فروتر می‌رفت، درد او نیز عمیق‌تر می‌شد.

فرشته‌ها می‌ترسیدند. فرشته‌ها از آن همه سؤال ریشه‌دار می‌ترسیدند.

اما خدا می‌گفت: «نترسید، درخت او میوه خواهد داد؛ و باری که این درخت می‌آورد. معرفت است. »

فصل‌ها گذشت و دردها گذشت و درخت او میوه داد و بسیاری آمدند و جوابهای او را چیدند. اما دردل هر میوه‌ای باز دانه‌ای بود و هر دانه آغاز درختی‌ست. پس هر که میوه‌ای را برد دردل خود بذر سؤال تازه‌ای را کاشت.

«و این قصه زندگی آدم‌هاست» این را فرشته‌ای به فرشته‌ای دیگر گفت.

 

عرفان نظرآهاری




نوع مطلب : خودشناسی، 
برچسب ها : عرفان نظر آهاری،
لینک های مرتبط :

چهارشنبه 16 مرداد 1392 :: نویسنده : بهار

دیروز شیطان را دیدم. در حوالی میدان بساطش را پهن کرده بود ، فریب می فروخت.

مردم دورش جمع شده بودند، هیاهو می کردند و هول می زدند و بیشتر می خواستند.

توی بساط همه چیز بود: غرور، حرص، دروغ و خیانت، جاه طلبی و ...

هر کس چیزی می خرید و در عوض چیزی می داد.

بعضی ها تکه ای از قلبشان را می دادند و بعضی پاره ای از روحشان را. بعضی ها ایمانشان را و بعضی دیگر آزادگی شان را....

شیطان می خندید و دهانش بوی گند جهنم را می داد. حالم را به هم می زد. دلم می خواست همه نفرتم را توی صورتش تف بکنم.

انگار ذهنم را خواند. موذیانه خندید و گفت: من کاری با کسی ندارم، فقط گوشه ای بساطم را پهن کرده ام و آرام نجوا می کنم. نه قیل و قال می کنم و نه کسی را مجبور می کنم چیزی از من بخرد. می بینی! آدم ها خودشان دور من جمع شده اند.

جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزدیک تر آورد و گفت: البته تو با اینها فرق می کنی. تو زیرکی و مومن. زیرکی و ایمان، آدم را نجات می دهد. اینها ساده اند و گرسنه. به جای هر چیزی فریب می خرند.

از شیطان بدم می آمد.... حرف هایش اما شیرین بود. گذاشتم که حرف بزند و او هی گفت و گفت و گفت....

ساعت ها کنار بساطش نشستم و تا اینکه چشمم به جعبه ای عبادت افتاد که لا به لای چیزهای دیگر بود.

دور از چشم شیطان، آن را توی جیبم گذاشتم. با خودم گفتم: بگذار یه بار هم  که شده، کسی چیزی از شیطان بدزدد. بگذار یک بار هم او فریب بخورد.

به خانه آمدم و در کوچک جعبه عبادت را باز کردم. توی آن اما جز غرور چیزی نبود...

جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توی اتاق ریخت. فریب خورده بودم، فریب. دستم را روی قلبم گذاشتم، نبود!!! فهمیدم که آن را کنار بساط شیطان جا گذاشته ام.

تمام راه را دویدم. تمام راه لعنتش کردم. تمام راه خدا خدا کردم. می خواستم یقه نامردش را بگیرم. عبادت دروغی اش را توی سرش بکوبم و قلبم را پس بگیرم.

به میدان رسیدم، شیطان اما نبود....

آن وقت نشستم و های های گریه کردم ، از ته دل.

 اشک هایم که تمام شد، بلند شدم. بلند شدم تا بی دلی ام را با خودم ببرم که صدایی شنیدم... صدای قلبم را.

پس همان جا بی اختیار به سجده افتادم و زمین را بوسیدم. به شکرانه قلبی که پیدا شده بود.

 

 

 

از کتاب "درون سینه ات نهنگی می تپد" ؛ نوشته عرفان نظر آهاری





نوع مطلب : حکایت ، خودشناسی، 
برچسب ها : عرفان نظر آهاری،
لینک های مرتبط :



درباره وبلاگ


خندیدن یک نیایش است
اگر بتوانی بخندی،آموخته ای که چگونه نیایش کنی
هنگامی که هر سلول بدن تو بخندد،هر بافت وجودت از شادی بلرزد،
به آرامشی عظیم دست می یابی!
کسی می تواند بخندد،
که طنز آمیزی و تمامی بازی زندگی را می بیند.
کوتاه ترین راه برای گفتن دوستت دارم لبخند است!
شادی اگر تقسیم شود،دو برابر می شود!
غم اگر تقسیم شود،نصف می شود!
همیشه با دیگران بخندیم و هرگز به دیگران نخندیم!
یادت باشه!انسان های خندان و شاد به خداوند شبیه ترند!
کمی موسیقی گوش کن،برقص،بخند(حتی به زور)،
آنگاه بنشین و نظاره کن آثار شگرف همین حرکات به اصطلاح اجباری را!
فراموش نکن!همین لحظه را،اگر گریه کنی یا بخندی،
بالاخره می گذرد،امتحان کن!
بهشت یعنی،شادی،خنده،سرور و شعف...

مدیر وبلاگ : بهار
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی