** خانه دل **
هر جایی که هستید، خدا برای قرار دادن شما در آنجا دلیلی داشته
سه شنبه 29 مرداد 1398 :: نویسنده : بهار

ز سرگذشت چمن دل به درد می آید

ببند پنجره را باد سرد می آید

 

دریغ باغ گل سرخ من که در غم او

همه زمین و زمان زار و زرد می آید

 

نمی رود ز دل من صفای صورت عشق

و گر بر آینه باران گرد می آید

 

به شاهراه طلب نیست بیم گمراهی

که راه با قدم رهنورد می آید

 

تو مرد باش و میندیش از گرانی درد

همیشه درد به سروقت مرد می آید

 

دگر به سوز دل عاشقان که خواهد خواند

دلم ز ناله ی بلبل به درد می آید

 

هوشنگ ابتهاج

به یاد استاد عباسپور





نوع مطلب : شعر، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

پنجشنبه 5 اسفند 1395 :: نویسنده : بهار

دلا رفیق سفر بخت نیکخواهت بس

نسیم روضه شیراز پیک راهت بس

 

دگر ز منزل جانان سفر مکن درویش

که سیر معنوی و کنج خانقاهت بس

 

وگر کمین بگشاید غمی ز گوشه دل

حریم درگه پیر مغان پناهت بس

 

به صدر مصطبه بنشین و ساغر می‌نوش

که این قدر ز جهان کسب مال و جاهت بس

 

زیادتی مطلب کار بر خود آسان کن

صراحی می لعل و بتی چو ماهت بس

 

فلک به مردم نادان دهد زمام مراد

تو اهل فضلی و دانش همین گناهت بس

 

هوای مسکن مألوف و عهد یار قدیم

ز رهروان سفرکرده عذرخواهت بس

 

به منت دگران خو مکن که در دو جهان

رضای ایزد و انعام پادشاهت بس

 

به هیچ ورد دگر نیست حاجت ای حافظ

دعای نیم شب و درس صبحگاهت بس

حافظ

 





نوع مطلب : شعر، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

پنجشنبه 5 اسفند 1395 :: نویسنده : بهار

پیش ما رسم شکستن نبود عهد وفا را

الله الله تو فراموش مکن صحبت ما را

 

قیمت عشق نداند قدم صدق ندارد        

سست عهدی که تحمل نکند بار جفا را

 

گر مخیر بکنندم به قیامت که چه خواهی

دوست ما را و همه نعمت فردوس شما را

 

چشم کوته نظران بر ورق صورت خوبان

خط همی‌بیند و عارف قلم صنع خدا را

 

مهربانی ز من آموز و گرم عمر نماند

به سر تربت سعدی بطلب مهرگیا را

سعدی





نوع مطلب : شعر، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

چهارشنبه 15 دی 1395 :: نویسنده : بهار

ندیدم به نزدیک رایم پسند                 من آسوده و دیگری پای بند

 

تنی زنده دل، خفته در زیر گل            به از عالمی زندهٔ مرده دل

 

دل زنده هرگز نگردد هلاک               تن زنده دل گر بمیرد چه باک؟

سعدی


 





نوع مطلب : شعر، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

پنجشنبه 6 آبان 1395 :: نویسنده : بهار


گرت خونابه گردد دل ز دست دوستان سعدی

نه شرط دوستی باشد که از دل بر دهان آری





نوع مطلب : شعر، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

پنجشنبه 7 مرداد 1395 :: نویسنده : بهار

هرچه آید به سرم، باز بگویم گذرد

وای از این عمر، که با "میگذردمیگذرد





نوع مطلب : شعر، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

جمعه 4 تیر 1395 :: نویسنده : بهار


"آئین عشق بازی دنیا عوض شده است"

مجنون عوض شده است، و لیلا عوض شده است !

 

دیگر کسی برای عشق بهایی نمی دهد

"یوسف عوض شده است، زلیخا عوض شده است"

 

سر همچنان به سجده فرو برده ام ولی

در عشق سال هاست که فتوا عوض شده است

 

خو کن به قایقت که به ساحل نمی رسیم

خو کن که جای ساحل و دریا عوض شده است

 

آن با وفا کبوتر جَلدی که پر کشید

اکنون به خانه آمده، اما عوض شده است

 

حق داشتی مرا نشناسی، به هر طریق

من همچنان همانم و دنیا عوض شده است

 

برگرفته از وبلاگ من و آسمون





نوع مطلب : شعر، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

شب توبه و صبحدم گناه دگری

گشتیم و نیافتیم راه دگری

از چاه به جای آنكه بیرون آییم

كندیم درون چاه ، چاه دگری

****

شـــــب، ساعت ابری مرا داد به تو

افتاد نگاه خسته ی باد به تو

باران زد و خیس شد تن خاطره ها

باران زد و باز یادم افتاد به تو

****

آئینه ی روزگار لبخند من است

آرامش سبزه زار لبخند خداست

از عطر نگاه باغها دانستم

نام دگر بهار لبخند خداست

****

هستی نفس ساعت سرگردانیست

در ثانیه ها دلهره ای پنهانیست

تسبیح قیامت است در دست زمان

هر دانه ی آن جمجمه ی انسانیست

****

تا پاکی و سادگی مرا پیش ببر

تا کلبه ی بی ریای درویش ببر

ای لهجه ی خیس ابرها ای باران

دستان مرا بگیر و با خویش ببر

****

آن روز هوا هوای بی صبری شد

خورشید اسیر ظلمتی جبری شد

روزی که دلم هوای باریدن داشت

تا آه کشیدم آسمان ابری شد

****

صد بار به سنگ کینه بستند مرا

از خویش غریبانه گسستند مرا

گفتند همیشه بی ریا باید زیست

آئینه شدم باز شکستند مرا

****

یک عمر به هر بهانه زخمم می زد

با خنجر و تازیانه زخمم می زد

یک سو غم دوست بود و یک سو غم نان

با تیغ دو دم، زمانه زخمم می زد

****

ما ریشه ی لحظه های بی بنیادیم

ما خاک عبور نا کجا آبادیم

ما فلسفه ی گذشتن از خویشتنیم

بادیم و اسیر هرچه بادا بادیم

****

با خویش همیشه دشمنی ای دل من

چون سایه به دنبال منی ای دل من

هر چند که از سنگ تو را ساخته اند

یک روز تو ام می شکنی ای دل من

****

دل عشق پر از رنگ وریا دوست نداشت

یک لحظه تورا زمن جدا دوست نداشت

ای آینه دار خلوتم باور کن

اندازه ی من کسی تورا دوست نداشت

 

ایرج زبردست





نوع مطلب : شعر، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

شد کوچه به کوچه جستجو عاشق او

شد با شب و گریه روبرو  عاشق او

پایان حکایتم شنیدن دارد:

من عاشق او بودم و او عاشق او ...

****

در عشق اگر عذاب دنیا بکشی

با اشک به دیده طرح دریا بکشی

تا خلوت من هزار غربت باقی‌ست

تنها نشدی که درد تنها بکشی

****

تا عشق تو داغ بر جبین می‌ریزد

چشمم همه اشک آتشین می‌ریزد

هجران تو را اگر شبی آه کشم

خاکستر ماه بر زمیـــن می‌ریزد

****

در خواب چراغ تا سحر دستم بود

در خواب کلید هر چه در دستم بود

زیباتر از این خواب ندیدم خوابی

بیدار شدم دست تو در دستم بود

****

لبخند زدی بهار با آن آمد

یک باغ پر از نرگس و ریحان آمد

ای دست بلند آسمان در دستت

من نام تو را خواندم و باران آمد

****

ای صبح نه آبی نه سپیدیم هنوز

در شهر امید ناامیدیم هنوز

دیدی که چه کرد دست شب با من و تو؟

در باز و به دنبال کلیدیم هنوز

****

چون جاده به زخم رفتن آراست مرا

یک سینه تپش نفس نفس کاست مرا

این بود تمام ماجرای من و او

می خواستمش ولی نمی خواست مرا

****

در حنجره ام شور صدا نیست رفیق

یک لحظه دلم ز غم جدا نیست رفیق

بگذار که قصه را به پایان ببرم

آخر غم من یکی دو تا نیست رفیق

****

دل، این دل پر حسرت و غم هدیه به تو

شمع و شب و دفتر و قلم هدیه به تو

می خواستم از درد جدایی بنوی...

این نامه ی نا تمام هم هدیه به تو

****

بی خویش درون خویش كردیم سفر

از خویش نداشتیم یك لحظه خبر

نزدیك تر از سایه به من بود كسی ؟

او راه دگر گرفت و من راه دگر

****

آهم که هزار شعله در بر دارد

صد سلسله کوه را ز جا بر دارد

من رعدم و می ترسم اگر آه کشم

سرتاسر آسمان ترک بر دارد





نوع مطلب : شعر، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

دوشنبه 3 خرداد 1395 :: نویسنده : بهار

ساقیا ! بده جامی ، زان شراب روحانی

تا دمی برآسایم زین حجاب جسمانی

 

بهر امتحان ای دوست ، گر طلب کنی جان را

آنچنان برافشانم ، کز طلب خجل مانی

 

بی‌وفا نگار من ، می‌کند به کار من

خنده‌های زیر لب ، عشوه‌های پنهانی

 

دین و دل به یک دیدن ، باختیم و خرسندیم

در قمار عشق ای دل ، کی بود پشیمانی ؟

 

ما ز دوست غیر از دوست ، مقصدی نمی‌خواهیم

حور و جنت ای زاهد ! بر تو باد ارزانی

 

رسم و عادت رندیست ، از رسوم بگذشتن

آستین این ژنده ، می‌کند گریبانی

 

زاهدی به میخانه ، سرخ روز می‌دیدم

گفتمش : مبارک باد بر تو این مسلمانی

 

زلف و کاکل او را چون به یاد می‌آرم

می‌نهم پریشانی بر سر پریشانی

 

خانهٔ دل ما را از کرم ، عمارت کن !

پیش از آنکه این خانه رو نهد به ویرانی

 

ما سیه گلیمان را جز بلا نمی‌شاید

بر دل بهائی نه هر بلا که بتوانی

 

شیخ بهایی





نوع مطلب : شعر، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

سه شنبه 27 بهمن 1394 :: نویسنده : بهار

ز کار بسته میندیش و دل شکسته مدار

که آب چشمه حیوان درون تاریکی است

 

 

منشین ترش از گردش ایام که صبر

تلخ است و لیکن بر شیرین دارد

 

گلستان سعدی





نوع مطلب : شعر، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

سه شنبه 27 بهمن 1394 :: نویسنده : بهار

دلا یاران سه قسمند گر بدانی

زبانی اند و نانی اند و جانی

 

به نانی ، نان بده از در برانش

محبت کن به یاران زبانی

 

و لیکن یار جانی را نگه دار

به پایش جان بده تا میتوانی

 

مولانا





نوع مطلب : شعر، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

سه شنبه 29 دی 1394 :: نویسنده : بهار

در پرده ی سوز و ساز هم می خندیم

از داغ درون گداز هم می خندیم

 


چون لاله ی نوشکفته ای در باران

از گریه پریم و باز هم می خندیم...


سید حسن حسینی





نوع مطلب : شعر، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

سه شنبه 29 دی 1394 :: نویسنده : بهار

ای که می پرسی نشان عشق چیست؟

عشق چیزی جز ظهور مهر نیست

 

 عشق یعنی مشکلی اسان کنی

دردی از در مانده ای درمان کنی

 

 در میان این همه غوغا و شر

عشق یعنی کاهش رنج بشر

 

عشق یعنی گل به جای خار باش

پل به جای این همه دیوار باش

 

عشق یعنی تشنه ای خود نیز اگر

واگذاری اب را، بر تشنه تر

 

هر کجا عشق اید و ساکن شود

هر چه نا ممکن بود، ممکن شود

 

عشق یعنی شور هستی در کلام

عشق یعنی شعر، مستی، والسلام





نوع مطلب : شعر، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

شنبه 19 دی 1394 :: نویسنده : بهار

عشق را بی معرفت , معنا نکن

 زر نداری , مشت خود را وا مکن

 

گر نداری دانش ترکیب رنگ

 بین گلها , زشت یا زیبا مکن

 

خوب دیدن شرط انسان بودن است

 عیب را در این و آن  پیدا مکن

 

دل شود روشن  ز شمع اعتراف

 با کسی بد کرده ای , حاشا مکن

 

ای که از لرزیدن دل اگهی

 هیچکس را هیچ جا رسوا مکن

 

زر بدست طفل دادن ابلهیست

 اشک را  نذر غم دنیا مکن

 

پیرو خورشید یا آئینه باش

 هر چه عریان دیده ای , افشا مکن





نوع مطلب : خداشناسی، خودشناسی، شعر، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :



( کل صفحات : 3 )    1   2   3   
درباره وبلاگ


خندیدن یک نیایش است
اگر بتوانی بخندی،آموخته ای که چگونه نیایش کنی
هنگامی که هر سلول بدن تو بخندد،هر بافت وجودت از شادی بلرزد،
به آرامشی عظیم دست می یابی!
کسی می تواند بخندد،
که طنز آمیزی و تمامی بازی زندگی را می بیند.
کوتاه ترین راه برای گفتن دوستت دارم لبخند است!
شادی اگر تقسیم شود،دو برابر می شود!
غم اگر تقسیم شود،نصف می شود!
همیشه با دیگران بخندیم و هرگز به دیگران نخندیم!
یادت باشه!انسان های خندان و شاد به خداوند شبیه ترند!
کمی موسیقی گوش کن،برقص،بخند(حتی به زور)،
آنگاه بنشین و نظاره کن آثار شگرف همین حرکات به اصطلاح اجباری را!
فراموش نکن!همین لحظه را،اگر گریه کنی یا بخندی،
بالاخره می گذرد،امتحان کن!
بهشت یعنی،شادی،خنده،سرور و شعف...

مدیر وبلاگ : بهار
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی