** خانه دل **
هر جایی که هستید، خدا برای قرار دادن شما در آنجا دلیلی داشته
سه شنبه 12 اردیبهشت 1396 :: نویسنده : بهار

یکی خرده بر شاه غزنین گرفت                        که حسنی ندارد ایاز ای شگفت

گلی را که نه رنگ باشد نه بوی                       غریب است سودای بلبل بر اوی!

به محمود گفت این حکایت کسی                  بپیچید از اندیشه بر خود بسی

که عشق من ای خواجه بر خوی اوست         نه بر قد و بالای نیکوی اوست

شنیدم که در تنگنایی شتر                                بیفتاد و بشکست صندوق در

به یغما ملک آستین برفشاند                              وزان جا بتعجیل مرکب براند

سواران پی در و مرجان شدند                           ز سلطان به یغما پریشان شدند

نماند از وشاقان گردن فراز                                 کسی در قفای ملک جز ایاز

نگه کرد کای دلبر پیچ پیچ                               ز یغما چه آورده‌ای؟ گفت هیچ!

من اندر قفای تو می‌تاختم                                ز خدمت به نعمت نپرداختم

گرت قربتی هست در بارگاه                            به خلعت مشو غافل از پادشاه

خلاف طریقت بود کاولیا                                   تمنا کنند از خدا جز خدا

گر از دوست چشمت بر احسان اوست          تو در بند خویشی نه در بند دوست

تو را تا دهن باشد از حرص باز                         نیاید به گوش دل از غیب راز

حقایق سرایی است آراسته                                 هوی و هوس گرد برخاسته

نبینی که جایی که برخاست گرد                    نبیند نظر گرچه بیناست مرد

سعدی (علیه الرحمه)





نوع مطلب : حکایت ، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

چهارشنبه 25 فروردین 1395 :: نویسنده : بهار

برای هزارمین بار می گویم که رابطه ها را باید ساخت!
هیچ رابطه ای خود به خود خوب نیست، هیچ رابطه ای خود به خود زنده نمی ماند!
گلدان را بی آب دادن اگر رها کنید می میرد، رابطه ها را به امید زمان رها کنید می میرند!
ما در مثلث تکراری سیزیف، ما در دایره ی تکراری پردستینیشن(پیش سرندشت)، به اختیار خودمان هیچ چیز به جز "عشق" نداریم!؛
رابطه هایتان را به امان خدا و زمان رها نکنید!

زمان دشمن سرسخت رابطه هاست و خدا هیچ کاری نمی کند!...
رابطه ها گلدان مصنوعی نیستند که تا ابد لبخند زنان و صاف صاف باقی بمانند...
رابطه ها جان دارند و جاندار ها می میرند!

برای هزارمین بار می گویم که رابطه ها را اگر هر روز نوازش نکنید بی شک می میرند!...
نگذارید که این گلدان ها هی بمیرند و هی بروید گلدان تازه ای بخرید!...
کشتن اینهمه گلدان منجر به پیدا کردنِ گلدانی جادویی که خود به خود تا ابد زنده بماند نمی شود

 





نوع مطلب : حکایت ، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

سه شنبه 1 دی 1394 :: نویسنده : بهار

با یزید بسطامی را پرسیدند:

اگر در روز رستاخیز خداوند بگوید چه آورده ای، چه خواهی گفت؟؟؟؟

با یزید فرمود: وقتی  فقیری بر کریمی وارد شود،

به او نمی گویند چه آورده ای؟!

بلکه می گو یند چه می خواهی؟؟





نوع مطلب : حکایت ، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

پنجشنبه 14 آبان 1394 :: نویسنده : بهار

مدت هاست جستجوگر "   آدم" هستم...


تا لذت خوردن یک سیب سرخ را با اوتجربه کنم...


مشکل از من نیست...

نه من، نه سیب سرخ، نه شیطان

تو نایاب شده ای "آدم"



برگرفته از وبلاگ : هدف نهایی






نوع مطلب : حکایت ، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

چهارشنبه 31 تیر 1394 :: نویسنده : بهار

شیخ رجبعلی خیاط (ره) می فرمود:

در بازار بودم... اندیشه مكروهی در ذهنم گذشت. بلافاصله استغفار كردم و به راهم ادامه دادم....

 قدری جلوتر شترهایی قطار وار از كنارم می‌گذشتند. ناگاه یكی از شترها لگدی انداخت كه اگر خود را كنار نمی‌كشیدم، خطرناك بود.

به مسجد رفتم و فكر می‌كردم همه چیز حساب دارد. این لگد شتر چه بود...!؟

 در عالم معنا گفتند: شیخ رجبعلی! آن لگد نتیجه آن فكری بود كه كردی!

گفتم: اما من كه خطایی انجام ندادم... گفتند: لگد شتر هم كه به تو نخورد...!

 

قانون کارما در کائنات جریان دارد... حتی یک تفکر منفی میتواند تاثیری منفی ایجاد کند





نوع مطلب : حکایت ، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

چهارشنبه 10 تیر 1394 :: نویسنده : بهار

حکایت کنند مرد عیالواری به خاطر نداری سه شب گرسنه سر بر بالین گذاشت.

همسرش او را تحریک کرد به دریا برود، شاید خداوند چیزی نصیبش گرداند.

مرد تور ماهیگری را برداشت و به دریا زد تا نزدیکی غروب تور را به دریا می انداخت و جمع میکرد ولی چیزی به تورش نیفتاد.

قبل از بازگشت به خانه برای آخرین بار تورش را جمع کرد و یک ماهی خیلی بزرگ به تورش افتاد.

او خیلی خوشحال شد و تمام رنجهای آن روز را از یاد برد.

او زن وفرزندش را تصور میکرد که چگونه از دیدن این ماهی بزرگ غافلگیر می شوند؟

همانطور که در سبزه زارهای خیالش گشت و گزاری میکرد،

پادشاهی نیز در همان حوالی مشغول گردش بود.

پادشاه رشته ی خیالش را پاره کرد و پرسید در دستت چیست؟

او به پادشاه گفت که خداوند این ماهی را به تورم انداخته است،

پادشاه آن ماهی را به زور از او گرفت و در مقابل هیچ چیز به او نداد و حتی از او تشکر هم نکرد.

او سرافکنده به خانه بازگشت چشمانش پر از اشک و زبانش بند آمده بود.

پادشاه با غرور تمام به کاخ بازگشت و جلو ملکه خود میبالید که چنین صیدی نموده است.

همانطور که ماهی را به ملکه نشان میداد، خاری به انگشتش فرو رفت، درد شدیدی در دستش احساس کرد سپس دستش ورم کرد و از شدت درد نمیتوانست بخوابد...

پزشکان کاخ جمع شدند و قطع انگشت پادشاه پیشنهاد نمودند، پادشاه موافقت نکرد و درد تمام دست تا مچ و سپس تا بازو را فرا گرفت و چند روز به همین منوال سپری گشت.

پزشکان قطع دست از بازو را پیشنهاد کردند و پادشاه بعداز ازدیاد درد موافقت کرد.

وقتی دستش را بریدند از نظر جسمی احساس آرامش کرد ولی بیماری دیگری به جانش افتاد...

پادشاه مبتلا به بیماری روانی شده بود و مستشارانش گفتند که او به کسی ظلمی نموده است که این چنین گرفتار شده است.

پادشاه بلافاصله به یاد مرد ماهیگیر افتاد و دستور داد هر چه زودتر نزدش بیاورند.

بعد از جستجو در شهر ماهیگیر فقیر را پیدا کردند و او با لباس کهنه و قیافه ی شکسته بر پادشاه وارد شد.

پادشاه به او گفت:

- آیا مرا میشناسی...!؟

- آری تو همان کسی هستی که آن ماهی بزرگ از من گرفتی.

- میخواهم مرا حلال کنی.

- تو را حلال کردم.

- می خواهم بدون هیچ واهمه ای به من بگویی که وقتی ماهی را از تو گرفتم، چه کردی؟

-به آسمان نگاه کردم و گفتم :

پروردگارا...

او قدرتش را به من نشان داد،

تو هم قدرتت را به او نشان بده!

 

این داستان تاریخی یکی از زیباترین سلاحهای روی زمین را به ما معرفی میکند، این سلاح، سلاح دعا است...

الدعا سلاح المومن





نوع مطلب : حکایت ، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

جمعه 15 اسفند 1393 :: نویسنده : بهار

مادرم  به من درسی داد که فراموشم نمی شود.

محمد پسر اول من می خواست به دنیا بیاید و این تجربه اول ما بود. نصف شب بود که درد به سراغ مادرش آمد. با داروهایی که می شناختم و با گل گاوزبان و تخم شوید کارسازی نمودم ولی درد زایمان بود و شتاب می گرفت، به منزل پدر آمدم.

هنوز ساعاتی تا اذان صبح مانده بود. مادرم با چند نفر از بستگان به پذیرایی مادر محمد (همسرم) مشغول شدند و مرا از اتاق تبعید کرد.

من از دور فریادها و ناله ها را می شنیدم و زمان بر من کند می گذشت، تجربه اول من بود، حدود طلوع آفتاب خانم دکتر تشیدی(دکتر) را آوردیم، با خیال راحت تری در انتظار تولد نشستیم، فریادها و ناله ها زیادتر می شد اما از ولادت خبری نبود، مادرم را صدا زدم، من آشفته بودم ولی او سرخوش.

پرسیدم آیا مشکلی هست؟ جواب داد کار زایمان طبیعی است، گفتم پس چه وقت فارغ می شود؟ با این همه ناله کی کار تمام می شود؟

خندید و گفت تا نای نالیدن دارد و توان فریاد کشیدن دارد، نمی زاید. آنجا که درد توانش را گرفت، آن وقت فارغ می شود ...

مدتی گذشت، از نای افتاده بود و فقط زنجموره بود، که صدای گریه محمد بلند شد، و این حرف و این درس را فهمیدم که :

تا نای نالیدن داری و تا آنجا که توان داری ولادتی نیست،

راه آنجا آغاز می شود که تو به پایان می رسی!

راستی که در هنگام توانایی دو پای شکر و صبر هست و در هنگام عجز و ناتوانی، بلوغ و عنایت حق هست و با این همه امکان، چه جای ترس و یاس و سستی و حزن است؟

 

وَلاَ تَهِنُوا وَلاَ تَحْزَنُوا وَ أَنتُمُ الأَعْلَوْنَ إِن كُنتُم مُّؤْمِنِینَ  ( آل عمران ۱۳۹ )

مشکل ما در این جاست که نمی خواهیم از نعمت های دنیا و امکانات آن، چیزی به دست بیاوریم و نمی خواهیم با این مرکب ها به جایی برویم وگرنه به نعمت ها دلبسته نمی شدیم و حساب می کردیم که با داشتن و یا از دست دادن، با کدامین زودتر می رسیم که برای حرکت ما دو پای شکر در هنگام دارایی و صبر در هنگام گرفتاری هست.

پس دیگر چه رنجی داریم و چه مرگی داریم. آنجا که با شکر و صبر می توان رفت، آنجا که اگر از پای افتادی و ناتوان شدی، تازه با عجز می توان رفت، دیگر چه حرفی داریم و چه منطقی داریم. آخر راه آنجا آغاز می شود که ما تمام می شویم.

 

علی صفایی حائری

کتاب درسهایی از انقلاب دفتر سوم « قیام »، صفحه ۲۲۳

برگرفته از وبلاگ پاتوق بچه شیعه ها





نوع مطلب : خودشناسی، خداشناسی، حکایت ، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

از دیوانه ای پرسیدند : چه کسی را بیشتر دوست داری ؟

دیوانه خندید و گفت : ”عشقم” را…

گفتند : عشقت کیست؟

گفت:عشقی ندارم!

خندیدند و گفتند : برای عشقت حاضری چه کارها کنی؟

گفت : مانند عاقلان نمیشوم، نامردی نمیکنم، خیانت نمیکنم، دور نمیزنم، وعده سرخرمن نمیدهم، دروغ نمیگویم، تنهایش نمیگذارم، میپرستمش، بی وفایی نمیکنم، با او مهربان خواهم بود ، برایش فداکاری خواهم کرد، ناراحت و نگرانش نمیکنم ، غمخوارش میشوم و

 تا همیشه دوستش خواهم داشت....

 

گفتند: ولی اگر تنهایت گذاشت، اگر دوستت نداشت، اگربی وفا بود، اگر ترکت کرد چه…؟

اشک بر چشمانش حلقه زد و گفت : اگر اینگونه نبود که من “دیوانه” نمیشدم…

 

برگرفته از وبلاگ: قلب صورتی





نوع مطلب : حکایت ، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

شنبه 10 آبان 1393 :: نویسنده : بهار

پادشاه به نجارش گفت:

 "فردا اعدامت میکنم..."

نجارآن شب نتوانست بخوابد.

همسرش گفت: "مانند هرشب بخواب، پروردگارت یگانه است و درهای گشایش بسیار "

کلام همسر آرامشی بر دل نجار ایجاد کرد و چشمانش سنگین شد وخوابید.

صبح صدای پای سربازان را شنید، چهره اش دگرگون شد و با ناامیدی، پشیمانی و افسوس به همسرش نگاه کرد و بادست لرزان در را باز کرد ودستانش را جلوبرد تا سربازان زنجیرکنند.

اما با کمال تعجب سربازان گفتند: پادشاه مرده و از تو می خواهیم تابوتی برایش بسازی.

چهره نجار برقی زد و نگاهی به روی  همسرش انداخت و همسرش لبخندی زد وگفت: "نگفتم پروردگار یکتاست و درهای گشایش بسیارند "

فکر زیاد همه ی ما را خسته می کند، درحالی که خداوند تبارک وتعالی مالک وتدبیر کننده کارهاست.

کسی که به جایگاهش افتخار می کند، فرعون را

کسی که به مالش افتخار می کند، قارون را

وکسی که به نسبش افتخار می کند،ابو لهب را

به یاد بیاورد...

 

     عزت وسربلندی فقط متعلق به خداوند سبحان است.


اگرما از رازهای نهفته در سرنوشت آگاهی داشتیم، تمام سختیها و مصیبت ها برایمان آسان میشد.

 





نوع مطلب : حکایت ، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

یکی از شاگردان شیوانا فردی بسیار تمیز و مرتب بود. لباس هایش بسیار تمیز و بدون چین و چروک بود و کفش هایش همیشه از تازگی برق می زد. یک روز شیوانا با تعجب دید که این شاگرد فوق العاده تمیز دارد روی کفش های خود خاک میریزد تا برق آنها را از بین ببرد و لباس هایش را به هم می ریزد تا شکل و ظاهری ژولیده و به هم ریخته پیدا کند.

شیوانا با تعجب نزدیک او رفت و پرسید:" چه می کنی؟ از تو بعید است که این بلا را بر سر لباس و کفش و ظاهر خود بیاوری؟”

شاگرد با نگاه شرم زده گفت:" امروز در بازار راه می رفتم، چند نفر از رهگذران با صدای بلند در حالی که مرا مسخره می کردند گفتند این آدم را نگاه کنید که شاگرد معمولی مدرسه شیوانا بیشتر نیست اما مثل پادشاهان لباس می پوشد و مواظب تمیزی لباس و جامه خود است. به همین دلیل تصمیم گرفتم شکل ظاهر خودم را شبیه بقیه کثیف و به هم ریخته سازم تا دیگر کسی چنین حرفی به من نزند!”

شیوانا با لبخند گفت:” تو چرا به آنها نگفتی که در واقع یک پادشاه و سلطان گرانقدر و بی نظیر هستی که برای مدتی افتخار دادی و به مدرسه شیوانا آمده ای.”

شاگرد جوان با حیرت گفت:” من پادشاه کجا هستم!؟”

شیوانا پاسخ داد:" تو پادشاه و حاکم سرزمین وجود خودت هستی. می توانی بر بدن و روح و ذهن خودت حکم برانی و آن را همان گونه گه می پسندی آرایش کنی و رشد دهی. هیچ غریبه ای نمی تواند بدون اجازه تو ای جناب سلطان، به ذهن و روان تو وارد شود. چگونه یک پادشاه بزرگ مثل تو به آن رهگذرهای ساده اندیش اجازه داده است بی اجازه وارد ذهنش شوند و آرامش او را برهم زنند؟

برخیز و سریع بدون آنکه کسی متوجه شود دوباره بهترین و تمیزترین جامه ای که در توان داری بر اندام این پادشاه بی رقیب بیارای و با افتخار به زیباترین شکلی که در توان داری در کوی و برزن قدر گذار. مدرسه شیوانا به داشتن این گونه شاگردان است که افتخار می کند و به خود می بالد.”

 

برگرفته از وبلاگ مسیح

 





نوع مطلب : حکایت ، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

مرحوم حاج اسماعیل دولابی:

 

دستگاه خداوند از دستگاه حضرت یوســف(ع) کمتر نیســت....

 یکی از هم زندانی های یوسف خوابی را جعل کرد و تعبیرش را از یوسف پرسید.

 وقتی یوسف تعبیر کرد، آن زندانی گفت دروغ گفتم و خواب را از خودم ساخته بودم!!!

 یوسف(ع) گفت : قضی الامر . یعنی کار از کار گذشــــت و آن چه گفتم واقع خواهد شــد.


ما هم چند بار دروغی به خــــدا گفتیم دوستـــــت داریم .

بعد که ابتلائات و تبعات دوستی ظاهر شد، گفتیم خدایــا دروغ گفتیم.

خداوند فرمود: قضی الامر. یعنی کار از کار گذشـــــت و به جمع دوستـــان ما ملحق شدی.

 

خدایـــــــــــا دوســـــتت دارم به همین سادگی…


برگرفته از وبلاگ من هنوز منتظرم





نوع مطلب : حکایت ، خداشناسی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

شنبه 28 تیر 1393 :: نویسنده : بهار

ﺍﺳﺘﺎﺩﯼ ﺍﺯ ﺷﺎﮔﺮﺩﺍﻥ ﺧﻮﺩ ﭘﺮﺳﯿﺪ :

ﺑﻨﻈﺮ ﺷﻤﺎ ﭼﻪ ﭼﯿﺰ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺭﺍ ﺯﯾﺒﺎ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ؟

ﻫﺮﯾﮏ ﺟﻮﺍﺑﯽ ﺩﺍﺩﻧﺪ...

ﯾﮑﯽ ﮔﻔﺖ : ﭼﺸﻤﺎﻧﯽ ﺩﺭﺷﺖ .

ﺩﻭﻣﯽﮔﻔﺖ : ﻗﺪﯼ ﺑﻠﻨﺪ.

ﺩﯾﮕﺮﯼ ﮔﻔﺖ : ﭘﻮﺳﺖ ﺷﻔﺎﻑ ﻭ ﺳﻔﯿﺪ !…

ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻫﻨﮕﺎﻡ ﺍﺳﺘﺎﺩ ، ﺩﻭ ﻟﯿﻮﺍﻥ ﺍﺯ ﮐﯿﻔﺶ ﺩﺭ ﺁﻭﺭﺩ،

ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﻟﯿﻮﺍﻥ ﻫﺎ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﻟﻮﮐﺲ ﻭ ﺯﯾﺒﺎ ﺑﻮﺩ ، ﻭ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﺳﻔﺎﻟﯽ ﻭ ﺳﺎﺩﻩ...

ﺳﭙﺲ ﺩﺭ ﻫﺮ ﯾﮏ ﺍﺯ ﻟﯿﻮﺍﻥ ﻫﺎ ﭼﯿﺰﯼﺭﯾﺨﺖ .

ﺭﻭ ﺑﻪ ﺷﺎﮔﺮﺩﺍﻥ ﮐﺮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ : ﺩﺭ ﻟﯿﻮﺍﻥ ﺭﻧﮕﯿﻦ ﻭ ﺯﯾﺒﺎ ﺯﻫﺮ ﺭﯾﺨﺘﻢ ﻭ ﺩﺭ ﻟﯿﻮﺍﻥ ﺳﻔﺎﻟﯽﺁﺑﯽ ﮔﻮﺍﺭﺍ...

ﺷﻤﺎ ﮐﺪﺍﻡ ﺭﺍ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﺪ؟

ﻫﻤﮕﯽ ﺑﻪ ﺍﺗﻔﺎﻕ ﮔﻔﺘﻨﺪ : ﻟﯿﻮﺍﻥﺳﻔﺎﻟﯽ ﺭﺍ !

ﺍﺳﺘﺎﺩ ﮔﻔﺖ : ﻣﯽ ﺑﯿﻨﯿﺪ؟؟؟؟!!!

ﺯﻣﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺣﻘﯿﻘﺖ ﺩﺭﻭﻥ ﻟﯿﻮﺍﻥ ﻫﺎ ﺭﺍ ﺷﻨﺎﺧﺘﯿﺪ، ﻇﺎﻫﺮ ﺑﺮﺍﯾﺘﺎﻥ ﺑﯽ ﺍﻫﻤﯿﺖ ﺷﺪ .

ﺣﯿﻒ که ﺩﺭﻭﻥ ﺁﺩﻣﺎ ﺩﯾﺮ ﺭﻭ ﻣﯿﺸﻪ ...


برگرفته از وبلاگ گلدونه ها





نوع مطلب : حکایت ، خودشناسی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

چهارشنبه 28 خرداد 1393 :: نویسنده : بهار

در سال ۱۹۵۷، پسر ده ساله ای درکالیفرنیا زندگی می کرد که آرزوی بزرگی در زندگی داشت.

آن سال ها مصادف بود با سالهایی که "جیم براون" به عنوان یکی از بزرگترین بازیکنان دفاعی در فوتبال حرفه ای آمریکا بازی می کرد و این پسر بلند قد و استخوانی و لاغر، امضایی از وی می خواست.

این پسر جوان برای نیل به هدف خود در زندگی، باید موانع بسیاری را پشت سر می گذاشت.

او در محله ی سیاهان، جایی که هرگز غذای کافی برای خوردن وجود نداشت، بزرگ شده بود.

سوء تغذیه باعث ضعف و بیماری او شده و به سلامتی جسمانی او صدمات غیر قابل جبرانی وارد آورده بود.

او مبتلا به بیماری نرمی استخوان بود و برای محافظت از ساق های لاغر و خمیده ی خود، می بایست از آتل هایی فولادی استفاده کند.

او برای تهیه ی بلیط ورودی مسابقه پولی نداشت، بنابراین با صبر و حوصله در اتاق رختکن بازیکنان منتظر ماند، تا مسابقه خاتمه یافته و (( جیم بروان)) زمین را ترک کند.

پسر جوان مودبانه از جیم بروان درخواست امضا کرد.

در حالی که بروان امضا می کرد، پسر با شوق و ذوق صحبت می کرد: آقای بروان من روی دیوار اتاقم، پوسترهای شما را چسبانده ام، می دانم که شما همه ی رکورد های دنیا را شکسته اید.

شما معبود من هستید و با صدای بلند ادامه داد:

(( آقای بروان)) من تصمیم دارم، روزی تمام رکوردهای شما را بشکنم.


(( بروان)) تحت تاثیر قرار گرفت و پرسید: نام شما چیست؟

پسر جوان پاسخ داد: ((آرنتال جیمز)) ، دوستان به من(( اُجی)) می گویند.


قبل از اینکه جایگاه و مقام (( جیمز بروان)) در فوتبال، به علت مصدومیت وی کاهش یابد، (( اجی سیممپسون)) به غیر از سه رکورد مشکل، موفق به شکستن تمامی رکوردهای او شد.

 

انتخاب هدف در زندگی، بزرگترین نیرویی است که به انسان انگیزه و هدف می بخشد.

هدفی را در زندگی انتخاب کرده و بکوشید تا به واقعیت بپیوندد.





نوع مطلب : حکایت ، خودشناسی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

سه شنبه 23 اردیبهشت 1393 :: نویسنده : بهار

سه برادر نزد امام علی علیه السلام آمدند و گفتند میخواهیم این مرد را که پدرمان را کشته قصاص کنی. امام علی (ع) به آن مرد فرمودند: چرا او را کشتی؟ آن مرد عرض کرد: من چوپان شتر و بز و ... هستم. یکی از شترهایم شروع به خوردن درختی از زمین پدر اینها کرد، پدرشان شتر را با سنگ زد و شتر مرد، و من همان سنگ را برداشتم و با آن به پدرشان ضربه زدم و او مرد.

 امام علی علیه السلام فرمودند: بر تو حد را اجرا میکنم. آن مرد گفت: سه روز به من مهلت دهید. پدرم مرده و برای من و برادر کوچکم گنجی بجا گذاشته پس اگر مرا بکشید آن گنج تباه میشه، و به این ترتیب برادرم هم بعد از من تباه میشود.

 امیرالمومنین (ع) فرمودند: چه کسی ضمانت تو را میکند؟ مرد به مردم نگاه کرد و گفت این مرد. امیرالمومنین (ع)  روی كردند به اباذر وفرمودند: ای اباذر آیا این مرد را ضمانت میکنی؟ ابوذر عرض کرد: بله. امیرالمومنین فرمود: تو او را نمیشناسی و اگر فرار کند حد را بر تو اجرا میکنم! ابوذر عرض کرد: من ضمانتش میکنم یا امیرالمومنین.

 آن مرد رفت  و روز اول و دوم و سوم سپری شد  و همه مردم نگران اباذر بودند که بر او حد اجرا نشود...

اندکی قبل از اذان مغرب آن مرد آمد. و در حالیکه خیلی خسته بود، بین دستان امیرالمومنین قرار گرفت و عرض کرد: گنج را به برادرم دادم و اکنون زیر دستانت هستم تا بر من حد را جاری کنی. امام علی (ع) فرمودند:

 

چه چیزی باعث شد برگردی درحالیکه میتوانستی فرار کنی؟

 

آن مرد گفت: ترسیدم که بگویند "وفای به عهد" از بین مردم رفت...

 

امیرالمونین از اباذر سوال کرد: چرا او را ضمانت کردی؟

 

ابوذر گفت: ترسیدم که بگویند "خیر رسانی و خوبی" از بین مردم رفت...

 

اولاد مقتول متأثر شدند و گفتند: ما از او گذشتیم... امیرالمومنین علیه السلام فرمود: چرا؟

 

گفتند: میترسیم که بگویند "بخشش و گذشت" از بین مردم رفت...

 





نوع مطلب : حکایت ، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

سه شنبه 9 اردیبهشت 1393 :: نویسنده : بهار

در اولین روز هفته، شیوانا شاگردان مدرسه را جمع کرد و به آن‌ها گفت: «از امروز یک هفته فرصت دارید تا برای این سوال که عشق و محبت مهم‌تر است یا آگاهی و شعور؟ پاسخی بیابید و اگر نتوانید جوابی برای این سوال پیدا کنید، این حق را به مدرسه می‌‌‌دهید که عذر شما را بخواهد!»

همه شاگردان به تقلا افتادند و شروع به زیروروکردن کتاب‌ها و پرس‌وجو از یکدیگر کردند. روزها به‌سرعت می‌گذشت. هیجان عجیبی بر مدرسه غالب شده بود. از یک طرف شاگردان دوست نداشتند از مدرسه اخراج شوند و از سوی دیگر، یافتن جواب برای این سوال چندان آسان نبود.

سه روز مانده به امتحان، باران شدیدی بارید و سیلابی عظیم همه‌جا را فراگرفت. خبر رسید که در دهکده پایین‌دست، سیل آمده است و عده‌ای بی‌خانمان شده‌اند. یکی از شاگردان مدرسه که جزو شاگردان ممتاز هم بود، به همراه شش نفر از شاگردان اهل همان دهکده، نزد شیوانا آمدند و از او اجازه خواستند تا برای کمک به مردم سیل‌زده از مدرسه خارج شوند. شیوانا با لبخند گفت: «هرکاری که گمان می‌کنید درست است، انجام دهید.»

آن هفت نفر رفتند و روز امتحان خیس، خسته و گل‌آلود به مدرسه بازگشتند. شاگردانی که در مدرسه مانده بودند، قبل از شروع کلاس با تماشای قیافه به‌هم‌ریخته و زخمی‌‌ آن‌ هفت نفر، شروع به مسخره‌کردنشان کردند و گفتند: «امروز که از مدرسه برای همیشه اخراج شدید، می‌فهمید که عشق مهم‌تر است یا آگاهی؟»

دقایقی بعد شیوانا وارد کلاس شد و گفت: «آیا کسی جواب سوال را پیدا کرده است؟»

یکی از شاگردان دستانش را بالا برد و به نماینده جمعی گفت: «به نظر ما عشق و محبت مهم‌تر از هرچیزی است؛ زیرا باعث می‌شود انسان حتی در لحظاتی که فکرش کار نمی‌کند هم مسیر درست را طی کند

شاگرد دیگری به نمایندگی بقیه گفت: «اما به نظر ما آگاهی و شناخت، مهم‌تر از عشق و دوستی است؛ چون دوستی یک احساس زودگذر است که به شرایط بستگی دارد؛ درحالی‌که آگاهی، ریشه در منطق دارد و عمیق‌تر است

شیوانا نگاهی به هفت نفری که خسته و گل‌آلود بودند، انداخت و از کسی که بزرگ‌تر بود، پرسید: «به نظر شما عشق مهم‌تر است یا آگاهی؟»

شاگرد یاری‌رسان، خنده تلخی کرد و گفت: «وقتی آدم‌های درسیل‌مانده را از نزدیک دیدم که برای زنده‌ماندن چقدر نیازمند کمک بودند، از عمق وجودم به این درک رسیدم که نه عشق مهم است و نه آگاهی؛ آن‌چه مهم است این است که چقدر می‌توانیم به افراد ضعیف و نیازمند اطرافمان کمک کنیم تا کمتر احساس ناراحتی کنند؟ هنوز در دهکده پایین‌دست بسیارند کسانی که به کمک و امدادرسانی احتیاج دارند. ما به حرمت امتحان به اینجا بازگشتیم تا پس از مشخص‌شدن وضعیتمان، باز برای کمک به سراغ مددجویان برویم.»

شیوانا لبخندی زد و گفت: «هیچ‌کس از مدرسه اخراج نمی‌شود و قرار هم نبود چنین اتفاقی بیفتد؛ فقط اگر جواب درست را پیدا نمی‌کردید، این حق را به مدرسه می‌دادید که با کوچک‌ترین بهانه عذرتان را بخواهد. اما در جواب این سوال که عشق مهم‌تر است یا شعور؟ باید بگویم مهم‌تر از همه، کاری است که این هفت نفر انجام دادند. مهم‌تر از عشق و آگاهی، نفس عمل است که در مسیر درست باشد. اگر هزارسال عاشق باشی و هزار آسمان دانش را بلد باشی اما راه عاشقی را در پیش نگیری و دانشت را به کار نبندی، همه آن هزاران هزار در قیاس با یک عمل عاشقانه و حرکتی آگاهانه، پشیزی ارزش ندارد. اگر می‌خواهید از این مدرسه با دست‌های پر بیرون بیایید، به‌جای چسبیدن به دنیای واژه‌ها دست به عمل بزنید و دانسته‌های خود را در میدان عمل بیازمایید. کاری که این هفت نفر انجام دادند از تمام تلاشی که در این هفت روز در این مدرسه انجام شد، ارزشمندتر و مهم‌تر است.

می‌گویند همان روز مدرسه تعطیل شد و همه شاگردان همراه شیوانا برای کمک عازم دهکده سیل‌زده شدند و هیچ‌کس در مدرسه نماند. آن روز غروب رهگذری که از آن نزدیکی می‌گذشت از نگهبان پیر مدرسه پرسید: «چه اتفاقی برای مدرسه شیوانا افتاده است؟» و نگهبان با لبخند گفت: «امروز امتحان بود و همه رد شدند! برای همین تا مدتی از مدرسه اخراج شدند! و شیوانا هم همراه اخراجی‌ها رفت!»





نوع مطلب : حکایت ، خودشناسی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :



( کل صفحات : 3 )    1   2   3   
درباره وبلاگ


خندیدن یک نیایش است
اگر بتوانی بخندی،آموخته ای که چگونه نیایش کنی
هنگامی که هر سلول بدن تو بخندد،هر بافت وجودت از شادی بلرزد،
به آرامشی عظیم دست می یابی!
کسی می تواند بخندد،
که طنز آمیزی و تمامی بازی زندگی را می بیند.
کوتاه ترین راه برای گفتن دوستت دارم لبخند است!
شادی اگر تقسیم شود،دو برابر می شود!
غم اگر تقسیم شود،نصف می شود!
همیشه با دیگران بخندیم و هرگز به دیگران نخندیم!
یادت باشه!انسان های خندان و شاد به خداوند شبیه ترند!
کمی موسیقی گوش کن،برقص،بخند(حتی به زور)،
آنگاه بنشین و نظاره کن آثار شگرف همین حرکات به اصطلاح اجباری را!
فراموش نکن!همین لحظه را،اگر گریه کنی یا بخندی،
بالاخره می گذرد،امتحان کن!
بهشت یعنی،شادی،خنده،سرور و شعف...

مدیر وبلاگ : بهار
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی