تبلیغات
** خانه دل **
** خانه دل **
هر جایی که هستید، خدا برای قرار دادن شما در آنجا دلیلی داشته
جمعه 10 بهمن 1393 :: نویسنده : بهار


آنسوی دلتنگى ها همیشه خدایی هست که

 داشتنش جبران همه نداشتن‌ها ست ...






نوع مطلب : دلنوشته، عبارات نغز، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

پنجشنبه 15 شهریور 1397 :: نویسنده : بهار




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

سه شنبه 6 شهریور 1397 :: نویسنده : بهار






نوع مطلب : تصاویر، دلنوشته، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

سه شنبه 6 شهریور 1397 :: نویسنده : بهار
خدایا به تو پناه میبرم از اینکـه 

در آراستن صورتم چنان مشغول شـوم که از اصلاح سیرتم باز بمانـم

خدایا سیرت را تو میبینی و صورت را دیگران ،

 شـــرم دارم از اینکه محبوب دیگـران باشم و منفور تو


پس خــدایا …

تو خوش صورت و خـوش سیـرتم کـن که اول محبوب تو باشم بعد دیگـران





نوع مطلب : دلنوشته، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

سه شنبه 6 شهریور 1397 :: نویسنده : بهار

گاهگاهی دل من میگیرد،

بیشتر وقته غروب،

آن زمانى که خدا نیز پر از تنهاییست 

واذان در پیش است،

من وضو خواهم ساخت،

از خدا خواهم خواست 

که تو تنها نشوى و 

دلت پر زخوشى ها باشد…





نوع مطلب : دلنوشته، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

سه شنبه 6 شهریور 1397 :: نویسنده : بهار
دعا بکن؛

ولی اگر اجابت نشد؛

با خدا دعوا نکن؛

میانه ات با او به هم نخورد؛

چون تو جاهلی؛

و او عالم و خبیر …

«میرزا اسماعیل دولابی»




نوع مطلب : خداشناسی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

یکشنبه 21 مرداد 1397 :: نویسنده : بهار

سال‌ها گذشت...

ما به هم نرسیدیم

جای تو اما، زنی همراه من است

به تو شباهتی ندارد

از تو  بهتر نیست

حتی از تو زیباتر نیست...

تنها به خاطر لجاجتم کار به اینجا رسید،

اما، وقتی موهایش را باز میکند،

 بی اختیار مثل همیشه تو را صدا میزنم...

و او میخندد و با اشتیاق میپرسد....

رابطه ی بین موهایش و دخترمان چیست...؟

و من هر بار میمیرم...

 

پیمان شمس





نوع مطلب : دلنوشته، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

جمعه 19 مرداد 1397 :: نویسنده : بهار

بلد بود وقتی یک قاشق توی ظرف هست آن را همیشه طرف معشوقش بگذارد.

بلد بود از صدای آب بفهمد که کی باید حوله به دست پشت در حمام بایستد.

بلد بود سر کدام آهنگ صدا را بلند کند چون او آن را بیشتر دوست دارد.

بلد بود کدام تکه از کدام کتاب را بخواند وقتی دارد موهایش را می‌بافد.

بلد بود موهایش را ببافد. بلد بود آخرش چه جوری با کش مو ببنددشان که از هم باز نشود.

بلد بود دو تکه دارچین توی چای بیندازد و بلد بود چای را توی استکان شیشه‌ای بریزد كه رنگش معلوم باشد و بلد بود کنارش گز به جای قند بیاورد؛ چون همه‌ی این‌ها را معشوقش دوست‌تر می‌دارد.

بلد بود معشوقش را دوست‌تر بدارد. بلد بود برایش گل بخرد، بلد بود برایش حرف بزند، بلد بود بخنداندش، بلد بود بغلش کند تا نترسد، بلد بود وقتی گریه می‌کند چی بگوید یا چی نگوید،

بلد بود صبور باشد، بلد بود منتظر بماند، بلد بود گلش را هر روز آب بدهد، بلد بود حواسش به همه چیز باشد.

 

همه‌ی این‌ها را بلد بود اما دلش را نداشت به کسی دل بدهد بلد نبود دوست داشته شود

بلد نبود خودش را رها کند. بلد نبود بشود همه‌چیِ یک آدمِ دیگر. بلد نبود بگذارد کسی عاشقش بشود.

برای همین هم قاشق‌ها مانده بودند توی کشو، حوله آویزان به جارختی، کتاب بالای کتابخانه، چای و دارچین هم توی کابینتِ خانه‌ی بی‌صدا.

برای همین بود که گلفروش‌های توی خیابان، حتی نگاهش هم نمی‌کردند.

 

حسین_وحدانی





نوع مطلب : دلنوشته، خودشناسی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

شنبه 13 مرداد 1397 :: نویسنده : بهار

شبهای هجر را گذراندیم و زنده ایم،
ما را به سخت جانی خود این گمان نبود...

شیخ بهایی




نوع مطلب : عبارات نغز، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

سه شنبه 2 مرداد 1397 :: نویسنده : بهار



هر چند تو را ضامن آهو خوانند
ای ضامن صد قافله دل ادرکنی

 

میلاد هشتمین اختر تابناك آسمان امامت و ولایت بر عاشقان طریقش مبارك باد!






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

جمعه 17 فروردین 1397 :: نویسنده : بهار


روزی شیخ ابوالحسن خرقانی نماز می خواند؛ آوازی شنید که:


ای ابوالحسن، خواهی که آنچه از تو می ‌دانم با خلق بگویم تا سنگسارت کنند؟

شیخ گفت: بار خدایا! خواهی آنچه را که از "رحمت" تو می‌دانم و از "بخشایش" تو می‌بینم با خلق بگویم تا دیگر هیچکس سجده‌ات نکند؟

آواز آمد: نه از تو؛ نه از من.

 

«تذكره الاولیاء عطار نیشابوری»




نوع مطلب : خداشناسی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

یکشنبه 8 مرداد 1396 :: نویسنده : بهار

به گمانم ذهنیتی که آدمها برای هم به یادگار میگذارند،

 از همه چیز بیشتر ارزش دارد...




نوع مطلب : دلنوشته، عبارات نغز، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

سه شنبه 12 اردیبهشت 1396 :: نویسنده : بهار

یکی خرده بر شاه غزنین گرفت                        که حسنی ندارد ایاز ای شگفت

گلی را که نه رنگ باشد نه بوی                       غریب است سودای بلبل بر اوی!

به محمود گفت این حکایت کسی                  بپیچید از اندیشه بر خود بسی

که عشق من ای خواجه بر خوی اوست         نه بر قد و بالای نیکوی اوست

شنیدم که در تنگنایی شتر                                بیفتاد و بشکست صندوق در

به یغما ملک آستین برفشاند                              وزان جا بتعجیل مرکب براند

سواران پی در و مرجان شدند                           ز سلطان به یغما پریشان شدند

نماند از وشاقان گردن فراز                                 کسی در قفای ملک جز ایاز

نگه کرد کای دلبر پیچ پیچ                               ز یغما چه آورده‌ای؟ گفت هیچ!

من اندر قفای تو می‌تاختم                                ز خدمت به نعمت نپرداختم

گرت قربتی هست در بارگاه                            به خلعت مشو غافل از پادشاه

خلاف طریقت بود کاولیا                                   تمنا کنند از خدا جز خدا

گر از دوست چشمت بر احسان اوست          تو در بند خویشی نه در بند دوست

تو را تا دهن باشد از حرص باز                         نیاید به گوش دل از غیب راز

حقایق سرایی است آراسته                                 هوی و هوس گرد برخاسته

نبینی که جایی که برخاست گرد                    نبیند نظر گرچه بیناست مرد

سعدی (علیه الرحمه)





نوع مطلب : حکایت ، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

چهارشنبه 16 فروردین 1396 :: نویسنده : بهار

ارزش هر انسان به حرفهایی است که برای نگفتن دارد...





نوع مطلب : عبارات نغز، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

جمعه 4 فروردین 1396 :: نویسنده : بهار
بهارجان
بگو در کدام کوچه عاشق شده ای
که هوایت بوی یار می دهد...


شیما صبحانی

Image result for ‫بهار‬‎




نوع مطلب : دلنوشته، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

پنجشنبه 5 اسفند 1395 :: نویسنده : بهار

دلا رفیق سفر بخت نیکخواهت بس

نسیم روضه شیراز پیک راهت بس

 

دگر ز منزل جانان سفر مکن درویش

که سیر معنوی و کنج خانقاهت بس

 

وگر کمین بگشاید غمی ز گوشه دل

حریم درگه پیر مغان پناهت بس

 

به صدر مصطبه بنشین و ساغر می‌نوش

که این قدر ز جهان کسب مال و جاهت بس

 

زیادتی مطلب کار بر خود آسان کن

صراحی می لعل و بتی چو ماهت بس

 

فلک به مردم نادان دهد زمام مراد

تو اهل فضلی و دانش همین گناهت بس

 

هوای مسکن مألوف و عهد یار قدیم

ز رهروان سفرکرده عذرخواهت بس

 

به منت دگران خو مکن که در دو جهان

رضای ایزد و انعام پادشاهت بس

 

به هیچ ورد دگر نیست حاجت ای حافظ

دعای نیم شب و درس صبحگاهت بس

حافظ

 





نوع مطلب : شعر، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :



( کل صفحات : 24 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   
درباره وبلاگ


خندیدن یک نیایش است
اگر بتوانی بخندی،آموخته ای که چگونه نیایش کنی
هنگامی که هر سلول بدن تو بخندد،هر بافت وجودت از شادی بلرزد،
به آرامشی عظیم دست می یابی!
کسی می تواند بخندد،
که طنز آمیزی و تمامی بازی زندگی را می بیند.
کوتاه ترین راه برای گفتن دوستت دارم لبخند است!
شادی اگر تقسیم شود،دو برابر می شود!
غم اگر تقسیم شود،نصف می شود!
همیشه با دیگران بخندیم و هرگز به دیگران نخندیم!
یادت باشه!انسان های خندان و شاد به خداوند شبیه ترند!
کمی موسیقی گوش کن،برقص،بخند(حتی به زور)،
آنگاه بنشین و نظاره کن آثار شگرف همین حرکات به اصطلاح اجباری را!
فراموش نکن!همین لحظه را،اگر گریه کنی یا بخندی،
بالاخره می گذرد،امتحان کن!
بهشت یعنی،شادی،خنده،سرور و شعف...

مدیر وبلاگ : بهار
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی